تبليغاتX
نگار

نگار

نوشتنی

یک یادداشت

روی علف ها

دور می شود

من

دست توی جیب ها

می دوم

سوت می زنم

چه خوب است بی تو

چه خوب است بی تو

 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط هداحدادی  | 


سار

دیدمش

روی دیوار

فقط یکبار

سار

پرنده ی شرمسار

 

پنج دقیقه به پنج 

ابرها

آمدند

رفتند

باریدند

نباریدند

سرفه کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت   توسط هداحدادی  | 


 

چهاردوست

دورمیز

یکی هرهر

یکی آه

یکی ساکت

یکی عطسه

 

چهار بشقاب

روی میز

یکی سفید

یکی گل دار

یکی گود

یکی شکسته


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 




دلم برای زمین تنگ

دلم برای زمان تنگ 

برای حال و همیشه

برای کل جهان تنگ

 

 

دلم برای هوا تنگ

برای چهچهه ها تنگ

دلم برای صدای

بلند قهقهه ها تنگ

 

دلم برای خطر تنگ

برای راه سفرتنگ

برای چرخش و گردش

میان عصر و سحر تنگ

 

 

دلم برای خودم تنگ

دلم برای خدا تنگ

برای خنده جدا تنگ

برای گریه جدا تنگ

 

 

دلم برای صدا تنگ

برای فاصله ها تنگ

برای میوه ی ترش

درخت حوصله ها تنگ

 

 

 

دلم برای گلم تنگ

برای کفش نو هم تنگ

برای هرچه ندارم

دلم برای توهم تنگ




+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 



در من

کسی راه می رود

نمی نشیند

درتو

کسی

می ایستد

نمی نشیند

کسی

می نشیند

که

یکبار

در تو

درمن

دویده باشد



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 



برف

سفید

 می آید

برف

 خاکستری

می نشیند

برف

 قهوه ای

 یخ می زند

برف

 سیاه

 آب می شود


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 



بز ها جزو چهارپایان هستند

گوسفندهاهم

همینطور اسب ها و آهو ها

صندلی ها هم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

پشت سیم ها

ساختمان

آپارتمان

خانه سازی

روی سیم ها

یک جفت کتانی

تاب بازی

با سیم ها

کلاغ ها

موازی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

پرنده

روی بند

های های گریه می کرد

ناودان

در پیاده رو

هق هق

درباد

علفزار

زار زار

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

 

جهان مربع شده است

هی به گوشه هایش گیر می کنم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 

تالارها از آخر شروع می شوند

تالاب ها از میان می جوشند

تالاسمی از دست های من سفید می شود

دست به نرده ها و ریز ریز تا تاریک تر ها لیز می خورم

به هر کجا ی این تالار که می رسم دری باز می شود

و مستی  روی دستهایم می افتد

 

 

 

تنها دلم خواب می خواهد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

گاه کف دستی زمین
جهانی برای من
گاه تمام جهان
کف دستی زمین
برای ایستادن
یکپا
بی تعادل
تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 

از عصر در آمدیم

دلی که گرفته بود دهانش را رو به هوا  بازکرد

چای و  چند حبه  قند

در گلویش فرود آمد

اذان گفتند

از غروب بیرونمان کردند

 

 

دلی که کمی باز بود

کمی دهانش باز بود

آروغی زد

و دوباره گرفت.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

خانمی که توی ویلای سمت راست بود ،با حرکت پروانه گونه ی نرمی از پله ها پایین رفت و در همان حال روسری اش را گره زد .

پشت ماشین نشست و دنده عقب از در نرده ای خارج شد.

دختری که از پشت پنجره ی ویلای سمت چپ او را می پایید ،رفتن او را خیلی دوست داشت.صدای ماشین توی جاده ی خاکی دلش را قلقلک می داد.

دختر اول ها آرزو می کرد توی ویلای مقابل یک پسر هم سن و سالش پیدا کند .بعد راضی شد که یک دختر هم سن و سالش آن جا باشد و حالا ،حتی به رفت و آمد آن خانم هم راضی شده بود.

یکبار برای آن خانم دست تکان داد،اما خانم او را ندید.

دختر با خودش فکر کرد :حتما آن خانم بوی کاکائومی دهد.

***

دختری که پشت پنجره ی ویلای سمت چپ نشسته بود با حرکت دلخورانه ای دستش را زیر چانه اش زدو

آه کشید.

خانمی که از پله های ویلای سمت راست پایین میآمد،دیدن دختر را در آن حالت دوست داشت.

 

.اول ها آرزو می کرد یک مرد هم سن و سالش را در ویلای سمت چپ پیدا کند  ؛ بعد راضی شد که یک زن هم سن و سالش آن جا باشد و حالا حتی به دیدن آن دختر هم راضی شده بود.

یکبار به دختر لبخند زد، اما دختر او را ندید.

زن با خودش فکر کرد: حتما آن دختر بوی پرتغال می دهد.

 

***

دختری که توی ویلای سمت چپ بود ، با حرکت پرواز گونه ی نرمی از پله ها پایین رفت و در همان حال روسری اش را گره زد. خانمی که از پنجره ی ویلای سمت راست او را می پائید، رفتن او را خیلی دوست داشت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 

یک راهرو بود

همه ی راهی که می رفتی

نیمی از راهی که برمی گشتی

همه اش یک اتاق بود

جایی که در آن می ایستادی

می نشستی

و حداکثر یک میز

همه ی آنچه گاهی

به آن تکیه می دادی

رویش مشت می کوبیدی

و صداها

همه صدای تو بود

وقتی بی خیال خودت

بلند بلند شعر میخواندی

راهرو را تا نیمه می رفتی

تا تمام برمی گشتی

می رفتی

برمی گشتی

امروز هم گویا راه افتادی

آواز دیگری را بلند تر از همیشه خواندی

توی اتاقت سرک کشیدی

و راهرو را لی لی کنان

خوشحال

پرپرک

تا ته دویدی...

دیگر کسی به گرد پایت نمی رسد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 

-یه کم سرد شده

این همه ی چیزیه که می تونم بهت بگم!

اینا رو به من گفت

راس می گم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

 

من آرامم

آرام و تنها

چون مزرعه ی درویده ی برنج

در من بدوید ،  بازی کنید

و مترسک هایی را که ساخته ام یکی یکی بسوزانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

 

ده بار صدای  نوچ نوچ نوچ  آمد

انگشتهای خونی اش  را یکی یکی می مکید

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 

شهر

نیمه جان

دهانش زیپ کشیده

آشنا

فشرده

جامد

 

حالا

 تمامش اضطراب

 

کوچه هایش

دستگیر

 

مغازه هایش

کرکره

 

دخترهایش

 محبوس

پسرهایش

 مجرم ،

 

و من

باز هم

چشم هایی تنگ

لبهایی فشرده

نبضی دوان

نگران از

جنگی در راه

آژیری ممتد

چراغ هایی خاموش

پناهگاهی هرگز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

 

باد لپهایش را پر از هوا کرد و رو به بابا جارویی ایستاد

1-بابا جارویی هم  جارویش را مثل یک شمشیر بلند در هوا تکان داد و در حالی که نعره می کشید

به سمت باد حمله کرد.

باد چنان فوتی کرد که درخت ها تکان خوردند و برگ هایشان ریخت.

کفتر ها پرهایشان ،

قاصدک ها موهایشلن ،

کوه ها سنگهایشان،

آفتابگردان ها تخمه هایشان،

بند ها رخت هایشان ،

کیف ها کتابهایشان،

کتاب ها کاغذ هایشان،

کا غذ ها نوشته هایشان

 و نوشته ها   نقطه هایشان.

وقتی لپهای باد  خالی شدند همه ی دنیا یک تپه ی بزرگ پرازریخته ها بود!

2-بابا جارویی غیبش زده  بود. کلاغ ها دیده بودندش که با باد به یک جای دور رفته است.

اما جارویش جامانده  بود و  تا دسته توی تپه ی چیزهای ریخته فرورفته بود.

اولین باران که بارید ،جارو ریشه زد و اولین آفتاب که تابید گل داد و اولین گرما که زد تخم پاشید و چیزی نگذشت که دنیا پر از درخت جارو شد.

 

3- اولین کسانی که کارشان رونق گرفت جادوگرها بودند چون حالا دیگر مجبور نبودند برای خریدن جارویی که همه جا روییده بود پولی بپردازند.

4-و به این ترتیب بود که دنیا پراز جادوگر شد.....

5-صد سال بعد ، باد دوباره برگشت.

جادوگرها  سوار جاروهایشان شدند و انگشتهای استخوانی شان را تکان دادند تا با گفتن اجی مجی باد را لاترجی کنند. اما باد که بلد بود خودش را غیب کند

غیب شد و تا جادوگرها اجی را بگویند در پشت سرشان ظاهر شد وآنچنان فوت محکمی کردکه میلیونها جادوگر  جارو سوار در آسمان به پرواز در آمدند و دور دور شدند.

6- کلاغ ها اینبار هم گفتند که دیده اند جادوگرها از دریا ها هم دورتر رفته اند.

7-با فوت باد همه ی دنیا یک شهر بی جارو و بی جادوگر شد

8- اما حیف...چون جادوگرها قبل رفتن اجی را گفته بودند...

9-درخت ها بنفش شدند

کفترها میو کردند

قاصدک ها مربع شدند

کوه ها اسفنجی شدند

آفتابگردان ها رو به ماه کردند

بند ها پریدند

کتابها یک صفحه ای شدند

 کلمه ها مورچه شدند

مورچه ها راه افتادند

وچیزی نگذشت که دنیا پراز مورچه شد

اولین کسانی که از این ماجرا سود بردند راه ساز ها بودند که دیگر به جای آسفالت از مورچه های مرده ی مجانی استفاده می کردند

و به این ترتیب دنیا پر از راه  شد...آنقدر راه ساختند و ساختند که دیگر هیچ جای دنیا باقی نماند که در آن راهی نباشد

و به این ترتیب بود که یک روز از یک راه بابا جارویی پیر و خسته برگشت و از یکراه دیگر جادوگرها ...

و این مصادف بود با گذشت صد سال از آخرین بازگشت باد .

صد سال گذشته بود و باد دوباره برگشت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت   توسط هداحدادی  |