تبليغاتX
نگار

نگار

نوشتنی

 

به هواتکیه داده بودم

تاب می خوردم

دلم پایین می ریخت

به تو تکیه داده ام

تابم نده

دلم پایین می ریزد

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

شروع

شروع به نوشتن میکنم
با قلمی که مال من نیست
اما با کلماتی از خودم
شروع به نوشتن میکنم
یک روز پس از تولد برادرم
و هفت روز مانده به تولد خودم
بین دو تولد مانده ام سردرگم و بدون همراه
شروع به نوشتن میکنم
اما با دویست و سی ونه روز تأخیر
در دفترچه ای قرضی
دفترچه ای خالی که صاحبش روزی
به امید پس گرفتنش با صفحه های پر به من داد
شروع به نوشتن میکنم
تا این حس پایان را از خودم دور کنم
تا شاید به جوابی برسم برای سؤالهایم
تا خرافات را از یاد ببرم
تا چشمم کور شود بر لکه های سیاه دامنها
مینویسم
تا در حالت مستی
فحشهای ناموسی به دوستانِ دوستانم ندهم
مینویسم و ادامه خواهم داد.

 

بامبو


تعدادی پرنده روی بامبوهای من نشسته ائد
پرنده هایی مظلوم که سایه ای ترسناک دارند
پرنده هایی که قلب ندارند ولی
چشمان اشک آلود دارند
پرنده هایی که از صدای کشیده شدن سیفون نمی ترسند و به هوا نمی پرند
پرنده هایی که همه  به ظاهر، دوستشان داشتنئد
ولی سرپرستی آنها را کسی نپذیرفت
پرنده هایی بی صدا
در اوج تشنگی از کسی آب نمیخواهند
در اوج تنهایی از کسی بغل نمیخواهند
در اوج ناراحتی از کسی طلب نمیخواهند
در اوج عاشقی از کسی نگاه و در اوج هوس بازی از کسی عشوه نمیخواهند
پرنده هایی که آنجا خوابیده اند یا ایستاده اند
نه به خواست کسی، بلکه خود خواسته اند




+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت   توسط هداحدادی  | 

خرمالو را می گذارم

خرسی را می گذارم

خواب و خانه را می گذارم

بخاری را می برم

تلفن را می گذارم

توپ را می گذارم

تخت و تشک را می گذارم 

جوراب های بافتنی را می برم

کلید را می گذارم

کلاه را می گذارم

کیف و کتاب را می گذارم

تو را می برم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

پاییز امسال را

دوست تردارم

چون خرمالوهایم

این بار

در دستان تو

نارنجی می شوند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 مهر1388ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

ابرمرد من

اندازه ی توچال است

دوشش به پرنده ها می رسد

پایش به پلانکتونها

با دو دست باز

از فرحزاد تا فشم

با دو گوش باز

از اسپانیا تا عربستان

و با دو چشم باز

با میلیون ها مژه ی خورشیدی

از خودش

تا من

ابر مرد من

نیچه ای نیست

ابری ست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

پیچ ها

سربالایی ها

ملخ ها

ما را تا عقاب های شیرین بالا می برند

سیم ها

سرپایینی ها

ساعت ها

ما را تا گنجشک های تلخ پایین می آورند. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

دیشب روی هر کدام از ده انگشت تو

خرده ای از چیزی روییده بود

بر یکی درخت پرتغال کوچکی

بر یکی نان

بر یکی بادام و بر یکی لیوانی شراب

دیشب بر انگشت اشاره ات

پرنده ای روییده بود

و بر انگشت کوچکت ستاره

بر یکی پیچک شعری

و بر دیگری ذره ای از تابستان

و از دو انگشت دیگرت

شب و باران در آمده بود

دیشب

تو با هر ده انگشتت

صورتم را گرفتی

و لبانم را بوسیدی

آن وقت

اتاق چند متری من

ساحلی بود

که می شد تا صبح در آن دوید

دوید و دوید و دوید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت   توسط هداحدادی  | 


تو ت ها

اين روز ها

مي افنتد


اين روز ها

بچه ها

مي افتند


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

لب ها

سفید

خشک خشک

شلوار

تترون

خیس خیس

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

عید دوراست

اما در ثانیه ای که نمی فهمی

به صورتت می چسبد و می رود

مثل بوسه ناگهانی کوچکی

که نمی دانی کی آمد و کی رفت

اما می دانی که آمد

و مطمئنی که رفت.

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

حرفم می آید

جمله ام می آید

شعرم نمی آید

عطسه ام می آید

بابایم می آید

شعرم نمی آید

دردم می آید

گریه ام می آید

دماغم می آید

شعرم نمی آید

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

پنیر هست

شراب هست

شب هست و کمی باران هست

پرتغال هست

شعر هست

دوست هست و خنده هست

ساز هست، عشق نیست

همه چیز هست، عشق نیست .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت   توسط هداحدادی  | 

  

گوسفندی که خوابم راچرید

نیامده بود که بشمارمش

نیامده بود تا کبابش کنم

نیامده بود تا پشم هایش را بچینم

آمده بود روی خوابم بدود

خوابم رابگردد

، بچرد

من اما

نیامده بودم که بگردم و بازی کنم

نیامده بودم که بچرندم

آمده بودم بشمارم

کمی بشمارم

تا دو یا سه بشمارم

و بخوابم

فقط دو یا سه ثانیه بخوابم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

با اين كه ظهر بود

 تو اخمو بودي

من كم خون

يارو عصباني

اون يكي داغون

با اين كه اخبار

فقط  زرزر بود

با اين كه هيچي

با هيچي جور نبود

يهو برف اومد!

يهو

برف

اومد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

گربه ، ایرانی اش خوب است

چای، سبزش خوب است

دوست، تازه اش خوب است

ذغال، بدش خوب است

 

مو، نارنجی اش خوب است

ماتیک، ماتش خوب است

لب، بسته اش خوب است

دندان، شیری اش خوب است

 

باد، شمالی اش خوب است

هوا ، بارانی اش خوب است

چتر، سوراخش خوب است

همسایه، غمگینش خوب است

 

لب تاب، سونی اش خوب است

روزنامه، جدولش خوب است

عکس، سیاه و سفیدش خوب است

تلوزیون، خاموشش خوب است

  

شکم، گرسنه اش خوب است

سیب، ترشش خوب است

آستین، کوتاهش خوب است

دست، کجش خوب است

 

مرگ، ناگهانی اش خوب است

ازراییل، با الفش خوب است

روح، راه راهش خوب است

سنگ، شیشه ای اش خوب است

 

 اتاق، کوچکش خوب است

چراغ، کم سویش خوب است

ملافه، گلدارش خوب است

خواب، خسته اش خوب است

 

چاقو، زنجانی اش خوب است

اس ام اس،  جوکش خوب است

مترو، متروکه اش خوب است

سی دی، ممنوعش خوب است

  

جمعه، بازارش خوب است

دایی، ته چینش  خوب است

جمهوری، خالی اش خوب است

طناب، پاره اش  خوب است

 

نگاه، سیرش خوب است

سیر، ترشی اش خوب است

تلخ، تهش  خوب است

لورکا، خونش خوب است

  

مهمانی، گوشه اش خوب است

ساعت، کندش خوب است

شراب ، سفیدش خوب است

مرد، مستش خوب است

  

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

انگشتت اشاره

انگشتم اجازه

دستم کاسه

مشتت مچاله

دستم چپ

دستم راز

دستت راست

مشتت باز

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

در این صورتی سرد تاریک

تو را دست در جیب کافه های عصر

فردا را دلهره آمیز شیطنت بار

و همیشه را

چاله ای

با صدای بلند بازگشت

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

ما چهارنفر هستیم

جمعا هشت پا داریم

چهار کبد

دو دهان و یک دل

 

بی خیال کبدهایمان می نوشیم

بی خیال پاهایمان می رقصیم و بی خیال دهان هایمان می خوانیم

 

ما چهار نفر هستیم

جمعا هشت درد داریم

چهارداستان

یک دل وهیچ دلیل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

ما قرار بود دیوار طوسی را پر از پرنده کنیم

اما دیدیم پرنده ها بهتر است آزاد باشند

برای همین خودمان را پر از دیوار طوسی کردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

زیرقالیچه

تکه های جالب روزنامه داشت

پول های کهنه داشت

یک کارت دعوت تا خورده داشت

و چند لکه خون

که  سال های سال  پنهانشان کرده بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت   توسط هداحدادی  |