من از بس خورشید را دور زده ام کهکشان شده ام
والا همگی درخشان هستیم
نخواسته بودم شبیه صفحه ی اول ذهن شما شوم
شما را ورق زدم تا تکرار نشوید
هر کس خودش تصمیم میگیرد چگونه به زندگی اش بریند
من
از دست دادن فرصت ها را انتخاب کرده ام
تو
به تاخیر می افتی.
نوشتنی
من از بس خورشید را دور زده ام کهکشان شده ام
والا همگی درخشان هستیم
نخواسته بودم شبیه صفحه ی اول ذهن شما شوم
شما را ورق زدم تا تکرار نشوید
هر کس خودش تصمیم میگیرد چگونه به زندگی اش بریند
من
از دست دادن فرصت ها را انتخاب کرده ام
تو
به تاخیر می افتی.
پیش از خودت
به تو می رسم
کلیدت را ندارم
پشت در می مانم
بیا
اینجافرصتی است تا مچاله ام کنی در آغوش این دو شنبه ی بی بالش
من ٬
بره ی سفید تو
میلیون ها دقیقه را چریده ام تا این صحرا را بسازم
کشو ها را مرتب می کنم
یک بلوز نخی٬یک بلوز نایلونی
چیزی را باخته ام یا نه؟
کاغذ های اضافه در کیسه می روند
مدادهای کوچک بایگانی می شوند
نه باخته ام و نه برده ام...
خودم و چیزهایم به چرخ دستی دوره گردان کوچ کرده ایم
اسمش می شود زمان نبردن و نباختن...
اسمش می شود یک کوچ طبیعی.
هر وقت خوشحالی من را فراموش می کنی
من.... همیشه خوشحالم.
مادرم با اشعه ای نارنجی
مکالمات خصوصی داشت
او آنقدر فریاد زد تا این سکوت لعنتی ـ من ـ به دنیا بیاید
و من آنقدر از لبان دوخته اش خوشم آمد
که خدا را وا داشتم به نفرینم سجده کند
خورشید را کندم
نیمرو کردم
خوردم
زرد هیجان انگیز
زرد شفاف
زرد دخترانه
زرد سیاه
دیشب پر از خیابان بود
خیابان ها همه ششم بودند
گدا ها جوب را خوابیدند
و پچپچه ها دامن باز کردند
اگر سر بریده ای در کیفم پیدا می شد
سر کسی بود که دیر سر بر گردانده بود
زنبیل گذاشتم توی صف
به جای خودم
- زنبیلی پر از انگشت اشاره -
خیابان مثل خیانت بود
هیچ دلیل قانع کننده ای نداشت
اگر در گلوی پیرزن شیر می ریزم
برای این است که سفید تر بمیرد.
تو را رها کردم
مثل خمیازه ای در بعد از ظهر
"خواب دیدم روی هوا راه می روم
خواب دیدم نان می جوم
و اتاقک های تو در تو را می نویسم"
خواب دیدم پیاده تا خوابگاه معلولین ٬ زمین را نقاشی می کنم
و یکبار دیگر تاریخ می زنم خودم را
در چهاردهم بهمن چهارصد سال بعد
ادامه ی سیم های لخت
ادامه ی مورچه های مست
و شرایط بهتری که قسط بندی شود
ادامه ی نیامدن سرخ مویی که از پنجره می آمد
مزیت ماندن در وضعیت خواب!
شعر (۴)
بی خود خودت را عصبی کرده ای
اينجا سريال دنباله دار دار زدن کسی نيست
اينجا ميدان اعدام بچه ايست که آب نبات نيم خورده اش را
به خدا تعارف کرده است
بايد درختان زيادی را که از سه متر بلند ترند بخشکانيم
هم حشره داريم
هم ريشه نداريم
و هم خورشيدی که سالهاست
ديگر زاويه های دور را روشن نمی کند.
شعر (۷)
بر آوازی که از پا يين ميآمد
هيچ اسمی نبود...
آوازی را که از پايين می آمد
کاش نيرويی داشتم
که تا صبح تو را سيلی می زدم
بيدار شو٬ بيدار شو
ببين که منگوله های رقص بر ران هايم می سرد
ببين که خون در استخوانم فواره می زند
چهار سوال و يک پاسخ
چهل خواهش و يک ارديبهشت
چهارصد همرقص بی پا