تبليغاتX
نگار

نگار

نوشتنی

فاجعه
جنایت هاییست که فراموش می شوند
محکم تر می نشینند و دوباره
تسبیح را دور می زنند

فاجعه
تخته سیاهیست
که مبصر کلاس به جای بد ها و خوب ها رویش نوشته است:
بد یا بدتر!

فاجعه
 همین شعر کوتاه است
که خجالت می کشد
لباس هایش را پاره پاره کند
و عریان

 تا آخر علفزار این همه گاو خوشبخت بدود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384   توسط هداحدادی  | 

کیف کردی که آن لکه ی چای روی میز را

همانی که شکل یک زن نشسته بود نشانت دادم

کیف کردی که راه کوتاه تر را نشانت دادم

 مادر گفت وقتی نمی فهمم حرف نزنم

 خیالم را راحت کرد

 نفهمیدن خیلی کیف دارد

 مثل خوابیدن توی ماشین

 بعدش دیگر مهم نیست چه دستی تو را سرچ میکند

یقین کن که خوابی .

امشب مرض تازه ای گرفته ام

می خواهم دستانی که لمسم می کنند حتما جوهری باشند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384   توسط هداحدادی  | 

دیالوگ من و موج سواری که چند دقیقه روی شن ها نشسته بود

اول خورشید افتاد در زمین بازیکنی که سراپا نارنجی پوشیده بود

بعد باد آوازی خنده دار خواند

از دورهای منحنی دریا را لیسید و رفت

کلاهش که افتاد

ماسه ها بهم ریختند

بوسه ای طولانی بود

دیالوگ من و موج سواری که چند دقیقه روی شن ها نشسته بود

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384   توسط هداحدادی  |