تبليغاتX
نگار

نگار

نوشتنی

هیس...

جنهای نارنجی دارند پوست می اندازند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384   توسط هداحدادی  | 

اگر عمر روی خط صاف راه می رود

پس چرا هی ماه رمضان می شود

و اگر دایره می زند

پس چرا بچه گی هایم دوباره نمی شود

دارم روی چیز هایی تاکید می کنم

که حتما توی باد بتوانند موج بردارند

از مسایلی حرف می زنم که در آن صورتِ دیگر هم

یک معادله ی پیچاپیچ رقصان باشند

قضایایی که در مواقع لزوم رشته رشته پایین بریزند

برای تمام معضلات دنیا یک پاسخ مشترک وجود دارد

که من نمیدانمش

فرض کن دستم را به نرده ها گرفته ام و از کناره می روم

اما واقعیت این است که

توی تخم چشمهای خدا نگاه می کنم و می گویم: نیستی!...نیستی

( دومی را محکم تر می گویم با صدای آلتو )

و او بی رحمانه خودش را باریک می کند و از کنارم رد می شود

نمی خواهم هیچ راهی را گِلی کنم

اما تو ، با چشم هایی که جاده دارد

چرا وسط جاده نشسته ای و هر چه بوق می زنم کنار نمی روی؟

به دندان ها ی فاصله دار یک آدم ـ دیوِ  رانده شده بُعد می دهی

صدای استخوانهای ریزمان  را

به وضوح

با جزییات شاعرانه اش

در دهان تلخش بشنو

نت بردار

به هر دالانی که چرخیدی

چلچراغهای پرواز کن دورشونده رابشمار

دیگر یادت نیاید که چرا از طالبی بدت می آمد

چرا کاغذ ها را سه بار تا می کردی

قضایای کُند را به یاد بیاور:

ـ ساخته شدن مترو

ـ احداث شبکه فاضلاب

ـ مجوز کتاب شعر

حالا به سادگی گورت را گم کن

مثل آهنگی که توی تاکسی شنیده بودم

دنیا چرا هیچوقت نخواسته است که لعنتی، چیزی بیشتر از یک جعبه باشد

درش را ببند

مرا بردار

تکانم بده

رنگ خونم را حدس بزن

سایه ام را که چون زیره می خورم از من متنفر است

در یک فلاپی سیاه ذخیره کن

رویش بنویس : وبا!

چشم هایت را ببند

یک نیمدایره بچرخ

هیس...

دارم شعری را به یاد می آورم که جاده ها را بر می گشت!

....  تو بر نگشتی!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384   توسط هداحدادی  |