تبليغاتX
نگار

نگار

نوشتنی

بیخود دنبال علامت خاصی نگردید

بیخود راهتان را دور نکنید

راه میان بر منم

رویم پا بگذارید و بروید

نه خش خشی می کنم

 نه کفش هایتان را می بلعم

حوصله تان که سر رفت

در راههای فرعی ترم بنشینید

با چوبی چیزی روی شن هایم  یادگاری بنویسید

برگ های تازه در آمده را بکنید

و با شکا ر ملخک هایم خوب تفریح کنید

و هر وقت دیگر حوصله تان سر نرفته بود

چند دقیقه دیگرش بروید

بروید و سوت زنان حتی در گوشه ای از آن بشاشید

هیچکس نمی بیندتان

راه های میان بر که چشم ندارند

هیچوقت که راه  اصلی نمی شوند

هیچوقت که  آسفالت نمی شوند

هیچوقت که  اسمی پیدا نمی کنند

اما همیشه حوصله تان که سر رفت ....

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385   توسط هداحدادی  | 

امشب تمام جوب ها گرفته بود و آب ،خیابان های همه ی راه را برداشته بود توی دستهایش

خیابان هایی که دیگر ششم نبودند.

توی آب که نگاه کنی،عکست آکاردئون غمگینی ست که هی باز و بسته می شود

آدم ها هم تنبک هایی  که شش را هشت می کنند،

هشت را پا،

تا  بتوانند سراسیمه تا خودشان بدوند و بگویند:

آخ ببخشید... باز اشتباه گرفتمت!

 

 

 من  اما سبک و از جنس استخوان های پریده رنگ زرد پوستانم

 من با  همان ماتیکی که قبلا اسمش روژ بوده است

تو را از چپ به راست توضیح می دهم

با همان دهانی که تو را  کلمه می کند

خودم را از راست به چپ پاک می کنم

و از بالا به پایین

با همان خط کش کهنه  ای  که هیچ خط صافی در عمرش نکشیده است

روی دیگران خط می کشم

به این ترتیب است که کسی سوال هایش را با علایم ریاضی می پرسد

بدون آنکه بداند چقدر از دستش خندیده ام...

آی خندیده ام...آی خندیده ام

آی خندیده ام!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385   توسط هداحدادی  | 

 

 چهاردهم  

امروز روی ماکارونی ها اشک ریختی

یاد بعدا هایی افتادی که کولی خواهی بود

و من،

صدای زنگوله خیز دشت های تنت را

بوسه

            بوسه 

                         بوسه چریدم

من روی برنج ها هم گریه های دودی کرده ام

سیب زمینی ها و نان ها

توی کمد ها هم ،روی رختخواب ها،

مچاله چون شعری نیمه کاره...

خش و خش گریسته ام

روی بال های کنده ی پینه دوز های مقیم،نقطه نقطه

و توی تاکسی های دربست

چراغ به چراغ

من درست در عجیب ترین سال وچندی

تو را هر صبح

بعد از چای و هر عصر بعد از پرتغال،

خون انگشتان تمام زنان  یوسف بریده  را

یک یک مکیده ام

تا امروز با پنج حرف درشت بنفش

فریاد بزنم

که تو را

              فاطمه....

تا تو بعدا اندوهی را امروز

و دیروز را نهایتا

بازی خوبی!

من اما فکر می کنم

باید چهاردهم ماهی ، داغ مثل مرداد

و کماکان عیدی

یا طبیعتا چهل و هفت در صد از عمل آمدن چیزی

رسیده باشد

تا من دیروز

میان یال های اسب کولی سرکشی

ناگهان

پروانه شوم

و نه مانند تو به آهستگی

که پرپر زنان

 راه را تا خانه برگردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385   توسط هداحدادی  |