همیشه ایستاده ای
ایستا و با کیسه ای از پاسخ های خوشایند
با لبخندی قالب زده
با صدایی
لغزان در تکه های توت فرنگیبا گوش های
ی منبسط شونده در کره ی مذاب کلمات جامدهمیشه ایستاده ای
آنجا که از هر طرف تو باشیآماده
با شمشیری خامه ای ، با نارنجک های نان زنجبیلی و با تیر های
ی ژله ای،برای فرو بردن جمعیت در جنگی شیرین
برای بازی پرتاب کیک های پنیری
به صورت صورتک هایی
که با مداد شمعی رنگ شده انددر میدان مسقف این خانه ی شکلاتی
در قوانین خنده آمیز این مهمانی کودکانه
در پایان بندی پر هیاهوی روز
در حالی که هر کس تکه ای دیوار اسفنجی در دست دارد
در حالی که بادکنکی از خرسندی در دست دارد
تو ایستاده ای ،ایستا
با چشم هایی
که انگور می گریدبا دندان های
ی که کنجد می سایدبا لب های
ی که پره ی پرتغال می مکدبا بدنی هم آمده از شیر گرم و قهوه ی تلخ
با پوستی بر کشیده از برگه های سیب ،خیس خورده در شرابی سی
وهفت ساله
با مویی
آرام گرفته در رویای توحشی تابناکتاریک چون رشته های رگباری شبانه
شبانه چون تنوری خفته
خفته در بستری از نان
مهربان چون نان
سیر کننده چون نان
ایستاده ای ،همیشه آنجا ایستاده ای
و مهمانان را بدرود می گوی
یمهمانان بی شمار تهی دست را
و به دست های هر کدام، گرده ای خوشبختی مغز دار و پاره ای شادمانی
پسته ای می بخشی
ایستاده ای
تخم مرغ ها را خوب هم می زنی تا آنجا که دیگر
سفیده ها از زرده ها معلوم نباشند
تا آنجا که دیگر نطفه ها معلوم نباشند
تا آنجا که دیگر لخته های خون معلوم نباشند
می ایستی ،ایستا
و هم می زنی تا وقتی که خانه را تکه تکه به یادگار برده باشند
و در نیمه شب های بیدار از جیغ گربه های مست
با ته مانده ی فنجانی کدر از چای
فرو خورده باشند
تو با دست هایی
مومی، با انگشت هایی عسل پیچثانیه های ترسان بی شماری را در خمیر خاموشی می پیچی
خمیری که تمام شب ورز داده ای
شبی که سراسر ایستاده ای
تو ایستاده ای و من اما آوازی می دانم
آوازی که دارکوب های
استخوان هایت را بیدار می کندو وقتی آنها بیدار شوند
بر استواری ات آنقدر نوک می زنند
تا با مفاصلی که صدای مصالحه می دهند
به زانو در آیی
تا خم شوی ،
گل زعفرانی را که در شکمت رویی
ده است ،بچینیتا هر شب" با بوسه ای بنفش بمیری
"و هر صبح با" بو سه ای نارنجی زنده شوی
".