تبليغاتX
نگار

نگار

نوشتنی

 

ایستگاه

توی ایستگاه مترو

ایستاده‌ایم

من، مادرم

و آدم‌ها

قطار

 عرق‌ریزان

 می رسد

 از راه

توی آن

غلغله است

از آدم‌ها

سوار می‌شویم

با عجله

می‌ایستیم

به سختی

 در میانٍ همان آدم‌ها

ایستگاه را می‌بینم

 از پنجره

ایستاده است

همان‌جا

تا باز فردا !

باز همان آدم‌ها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386   توسط هداحدادی  | 

عید ها دورند

اما در ثانیه ای که نمی فهمی کی است

به صورتت می چسبند و می روند

مثل بوسه ناگهانی کوچکی

که نمی دانی کی آمد و کی رفت

اما می دانی که آمد

و مطمئنی که رفت

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386   توسط هداحدادی  |