ایستگاه
توی ایستگاه مترو
ایستادهایم
من، مادرم
و آدمها
قطار
عرقریزان
می رسد
از راه
توی آن
غلغله است
از آدمها
سوار میشویم
با عجله
میایستیم
به سختی
در میانٍ همان آدمها
ایستگاه را میبینم
از پنجره
ایستاده است
همانجا
تا باز فردا !
باز همان آدمها!
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت   توسط هداحدادی
|
