تبليغاتX
نگار

نگار

نوشتنی

حشره ی پا بلندی بر ستون مهره هایم  نشست

پشت گوشم تخم گذاشت

و وقتی پرید

 توانستم جدول ضرب را به خاطر بیاورم

حشره ی پا بلندی پشتم را درنوردید

خونم را مکید

و وقتی رفت

توانستم فروع دین را به خاطر بیاورم

حشره ی پا بلندی جانم را خاراند

بر گردنم گرده های خواب پاشاند

و وقتی به خواب رفت

 وقتی به خواب رفتم

توانستم اسمش  را به خاطر بیاورم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386   توسط هداحدادی  | 

مردم بیدار می شوند

کمی آفتاب است

کمی دیر است

مردم سوار مترو می شوند

پیاده می روند

کمی پیچیده است

کمی دور است

مردم سر راه روز نامه می خرند

پیراشکی

بسته ای سیگار

کمی گران است

کمی تلخ است

مردم نه حرف می زنند، نه می خندند

کمی سخت است

کمی بی فایده است

مردم مرا نمی بینند

کمی ساده است

کمی تکراری ست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386   توسط هداحدادی  | 

تو را اینطور یافتم:

شعری پایان یافته

یا

پایانی رها شده

کشتی بزرگی کناره گرفته

در دریایی که موجی به شعر بر نمی کشد

شرابی از شانه هایش نمی چکد

در تو نان و سنگفرش

سایبان کوتاه نجاری

یا گربه ای کز کرده گوشه ای نیست

نه دکه ای با کتابچه های کاهی

نه گل سفید نازکی خم شده بر چاله آبی

در تو همه چیز بزرگ است

طولانی

بزرگ و  طولانی

در تو افق هم سقفی طولانی

با تزیینات متراکم  ابر و باران است

قّدم به تو نمی رسد

در تو اکتشاف کاری ست  محال

گوشه ای نشستن کاری عبث

تو بی گوشه ای

بی کران و بی زاویه

همه چیزت  حلقه ای ست  در حلقه

و حلقه هایت گرد در گرد

خودت را در بر گرفته

شروعی از دایره و پایانی در دایره

در تو همه چیز گرد خویش می چرخد

در تو چرح زدن به هیچ کجا نمی انجامد

در تو ماتروشکا در ماتروشکا تکرار می شود

و همه چیز می تواند همینطور ادامه یابد

چه سختی تو

چه پیچاپیچ

چه سخت و پیچاپیچ

تو را می گویم مسکو.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386   توسط هداحدادی  |