دفتر چه ی کوچک سبز دمرو وبا دستهای باز، روی ضربدر موزاییک های خاکستری پیاده رو افتاده بود.
مرد جوانی که از فرط لاغری پاهایش دو لوله باریک و سیبک گلویش یک سیب زمینی بزرگ بود
به سرعت از کنار دفترچه عبور کرد و لگد کی هم به آن زد . چه حیف ...
چون بخشهای عاشقا نه ی یادداشت ها ی دفترچه که مثل پروانه نازک و ظریف بودند پرپرزدند و لا به لای صفحه ها مردند.
مرگ عاشقانه ها یک فاجعه ی طبیعی محسوب می شود اما ما کمتر می فهمیم که دلیل وقوع فاجعه های طبیعی چیست.
همان روز باد و باران و طوفان چنان شدید شد که درختی در خیابان نیاوران از ریشه در آمد و روی مردی افتاد که داشت به سمت داروخانه می رفت تا برای خودش داروی قلب بخرد .چون تازه سه ماه بود قلبش را پیوند کرده بود و هنوز درد های شبانه ی عجیبی داشت .وقتی درخت روی مرد افتاد قلبش که هنوز خوب جوش نخورده بود و بخیه های شلی داشت از سینه اش کنده شد و روی زمین افتاد.
زمین افتادن همیشه شروع چیز عجیبی ست و ما نمی دانیم که دلیل وقوع خیلی از چیز های عجیب ، افتادن چیزی روی زمین است.
حالا اگر آن چیزی که زمین می افتد یک قلب باشد اوضاع خیلی عجیب تر می شود.
بله آنروز پیش از آنکه پلیس و آتش نشانی درخت را بلند کنند ،قلب مرد به دندان گربه ی کش و کش کشیده شد و از معرکه فاصله گرفت و روی زمین خطی از خون به جا گذاشت که هر جستجوگری را میتوانست به جایی دور ببرد.
جایی که گربه در آن لانه داشت جایی نبود جز جزیره ای در دل اقیانوس آرام به فاصله ی دو بند عرضی جغرافیایی پایینتر از استوا.
این واقعه تنها توسط استفان فضانورد به این شکل به ناسا مخابره شد:خطی از خون به دور زمین کشیده شده است!