تبليغاتX
نگار

نگار

نوشتنی

شهر

نیمه جان

دهانش زیپ کشیده

آشنا

فشرده

جامد

 

حالا

 تمامش اضطراب

 

کوچه هایش

دستگیر

 

مغازه هایش

کرکره

 

دخترهایش

 محبوس

پسرهایش

 مجرم ،

 

و من

باز هم

چشم هایی تنگ

لبهایی فشرده

نبضی دوان

نگران از

جنگی در راه

آژیری ممتد

چراغ هایی خاموش

پناهگاهی هرگز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386   توسط هداحدادی  | 

 

 

باد لپهایش را پر از هوا کرد و رو به بابا جارویی ایستاد

1-بابا جارویی هم  جارویش را مثل یک شمشیر بلند در هوا تکان داد و در حالی که نعره می کشید

به سمت باد حمله کرد.

باد چنان فوتی کرد که درخت ها تکان خوردند و برگ هایشان ریخت.

کفتر ها پرهایشان ،

قاصدک ها موهایشلن ،

کوه ها سنگهایشان،

آفتابگردان ها تخمه هایشان،

بند ها رخت هایشان ،

کیف ها کتابهایشان،

کتاب ها کاغذ هایشان،

کا غذ ها نوشته هایشان

 و نوشته ها   نقطه هایشان.

وقتی لپهای باد  خالی شدند همه ی دنیا یک تپه ی بزرگ پرازریخته ها بود!

2-بابا جارویی غیبش زده  بود. کلاغ ها دیده بودندش که با باد به یک جای دور رفته است.

اما جارویش جامانده  بود و  تا دسته توی تپه ی چیزهای ریخته فرورفته بود.

اولین باران که بارید ،جارو ریشه زد و اولین آفتاب که تابید گل داد و اولین گرما که زد تخم پاشید و چیزی نگذشت که دنیا پر از درخت جارو شد.

 

3- اولین کسانی که کارشان رونق گرفت جادوگرها بودند چون حالا دیگر مجبور نبودند برای خریدن جارویی که همه جا روییده بود پولی بپردازند.

4-و به این ترتیب بود که دنیا پراز جادوگر شد.....

5-صد سال بعد ، باد دوباره برگشت.

جادوگرها  سوار جاروهایشان شدند و انگشتهای استخوانی شان را تکان دادند تا با گفتن اجی مجی باد را لاترجی کنند. اما باد که بلد بود خودش را غیب کند

غیب شد و تا جادوگرها اجی را بگویند در پشت سرشان ظاهر شد وآنچنان فوت محکمی کردکه میلیونها جادوگر  جارو سوار در آسمان به پرواز در آمدند و دور دور شدند.

6- کلاغ ها اینبار هم گفتند که دیده اند جادوگرها از دریا ها هم دورتر رفته اند.

7-با فوت باد همه ی دنیا یک شهر بی جارو و بی جادوگر شد

8- اما حیف...چون جادوگرها قبل رفتن اجی را گفته بودند...

9-درخت ها بنفش شدند

کفترها میو کردند

قاصدک ها مربع شدند

کوه ها اسفنجی شدند

آفتابگردان ها رو به ماه کردند

بند ها پریدند

کتابها یک صفحه ای شدند

 کلمه ها مورچه شدند

مورچه ها راه افتادند

وچیزی نگذشت که دنیا پراز مورچه شد

اولین کسانی که از این ماجرا سود بردند راه ساز ها بودند که دیگر به جای آسفالت از مورچه های مرده ی مجانی استفاده می کردند

و به این ترتیب دنیا پر از راه  شد...آنقدر راه ساختند و ساختند که دیگر هیچ جای دنیا باقی نماند که در آن راهی نباشد

و به این ترتیب بود که یک روز از یک راه بابا جارویی پیر و خسته برگشت و از یکراه دیگر جادوگرها ...

و این مصادف بود با گذشت صد سال از آخرین بازگشت باد .

صد سال گذشته بود و باد دوباره برگشت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386   توسط هداحدادی  | 

 

 

 

پوپک چند شعر بلد بود.

.مادرش آن ها را به او یاد داده بود وهربار که مهمانی برایشان می آمد ، پدر  از او می خواست که شعرهایش را برای آن مهمان بخواند. پوپک از این کار متنفر بود! از خجا لت می مرد و وقتی مهمانها برایش دست می زدند، دلش می خواست به آن ها فحش بد بدهد.

تا اینکه یک روز احساس کرد که حتی یکبار دیگر هم حاضر نیست آن شعرها را بخواند.بنابراین به سرعت همه ی آن ها را از یاد برد و هر بار که پدر از او خواست تا شعری بخواند ، شانه هایش را بالا انداخت و گفت که آن ها را با یاد نمی آورد.

پوپک شعرهایش را از یاد برد و پدر هم  یواش یواش از یاد برد که از او بخواهد شعری بخواند.

مهمان ها هم فراموش کردند که شعر خوانی پوپک همیشه  جزوی از مهمانی بوده است.مادر یادش رفت که بعداز ظهرهایش را صرف یاددادن آن شعرها به پوپک می کرده است و شعرهاهم یادشان رفت که یک روز یک بچه ای آنها را  حفظ بوده است.

کسی چه می داند مهمان هایی که آن شعرهارا شنیده اند از آن ها لذت برده اند یا نه؟

لبخند شان زورکی بوده یا واقعی؟کسی چه می داند پدر برای چه از پوپک می خواسته است شعرهایش را بخواند یا مادر برای چه آن ها را به او یاد می داده . واقعا معلوم نیست آن شعرها چه جور شعرهایی بوده اند.حتی کسی نمی داند آن شعر ها الان کجا هستند ،چه کار می کنند و وقتی فراموش شدند چه بلایی سرشان آمد.

این است که حالا همه آرامش بیشتری دارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386   توسط هداحدادی  |