تبليغاتX
نگار

نگار

نوشتنی

 

خانمی که توی ویلای سمت راست بود ،با حرکت پروانه گونه ی نرمی از پله ها پایین رفت و در همان حال روسری اش را گره زد .

پشت ماشین نشست و دنده عقب از در نرده ای خارج شد.

دختری که از پشت پنجره ی ویلای سمت چپ او را می پایید ،رفتن او را خیلی دوست داشت.صدای ماشین توی جاده ی خاکی دلش را قلقلک می داد.

دختر اول ها آرزو می کرد توی ویلای مقابل یک پسر هم سن و سالش پیدا کند .بعد راضی شد که یک دختر هم سن و سالش آن جا باشد و حالا ،حتی به رفت و آمد آن خانم هم راضی شده بود.

یکبار برای آن خانم دست تکان داد،اما خانم او را ندید.

دختر با خودش فکر کرد :حتما آن خانم بوی کاکائومی دهد.

***

دختری که پشت پنجره ی ویلای سمت چپ نشسته بود با حرکت دلخورانه ای دستش را زیر چانه اش زدو

آه کشید.

خانمی که از پله های ویلای سمت راست پایین میآمد،دیدن دختر را در آن حالت دوست داشت.

 

.اول ها آرزو می کرد یک مرد هم سن و سالش را در ویلای سمت چپ پیدا کند  ؛ بعد راضی شد که یک زن هم سن و سالش آن جا باشد و حالا حتی به دیدن آن دختر هم راضی شده بود.

یکبار به دختر لبخند زد، اما دختر او را ندید.

زن با خودش فکر کرد: حتما آن دختر بوی پرتغال می دهد.

 

***

دختری که توی ویلای سمت چپ بود ، با حرکت پرواز گونه ی نرمی از پله ها پایین رفت و در همان حال روسری اش را گره زد. خانمی که از پنجره ی ویلای سمت راست او را می پائید، رفتن او را خیلی دوست داشت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386   توسط هداحدادی  | 

یک راهرو بود

همه ی راهی که می رفتی

نیمی از راهی که برمی گشتی

همه اش یک اتاق بود

جایی که در آن می ایستادی

می نشستی

و حداکثر یک میز

همه ی آنچه گاهی

به آن تکیه می دادی

رویش مشت می کوبیدی

و صداها

همه صدای تو بود

وقتی بی خیال خودت

بلند بلند شعر میخواندی

راهرو را تا نیمه می رفتی

تا تمام برمی گشتی

می رفتی

برمی گشتی

امروز هم گویا راه افتادی

آواز دیگری را بلند تر از همیشه خواندی

توی اتاقت سرک کشیدی

و راهرو را لی لی کنان

خوشحال

پرپرک

تا ته دویدی...

دیگر کسی به گرد پایت نمی رسد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386   توسط هداحدادی  | 

-یه کم سرد شده

این همه ی چیزیه که می تونم بهت بگم!

اینا رو به من گفت

راس می گم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386   توسط هداحدادی  |