تبليغاتX
نگار - به قیصر امین پور آن روزها که در سروش نوجوان راه می رفت و بلند بلند آواز می خواند

نگار

نوشتنی

یک راهرو بود

همه ی راهی که می رفتی

نیمی از راهی که برمی گشتی

همه اش یک اتاق بود

جایی که در آن می ایستادی

می نشستی

و حداکثر یک میز

همه ی آنچه گاهی

به آن تکیه می دادی

رویش مشت می کوبیدی

و صداها

همه صدای تو بود

وقتی بی خیال خودت

بلند بلند شعر میخواندی

راهرو را تا نیمه می رفتی

تا تمام برمی گشتی

می رفتی

برمی گشتی

امروز هم گویا راه افتادی

آواز دیگری را بلند تر از همیشه خواندی

توی اتاقت سرک کشیدی

و راهرو را لی لی کنان

خوشحال

پرپرک

تا ته دویدی...

دیگر کسی به گرد پایت نمی رسد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386   توسط هداحدادی  |