تبليغاتX
نگار - عصر

نگار

نوشتنی

از عصر در آمدیم

دلی که گرفته بود دهانش را رو به هوا  بازکرد

چای و  چند حبه  قند

در گلویش فرود آمد

اذان گفتند

از غروب بیرونمان کردند

 

 

دلی که کمی باز بود

کمی دهانش باز بود

آروغی زد

و دوباره گرفت.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386   توسط هداحدادی  |