از عصر در آمدیم
دلی که گرفته بود دهانش را رو به هوا بازکرد
چای و چند حبه قند
در گلویش فرود آمد
اذان گفتند
از غروب بیرونمان کردند
دلی که کمی باز بود
کمی دهانش باز بود
آروغی زد
و دوباره گرفت.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386   توسط هداحدادی
|
